بعد از شهدا ما چه کردیم؟
بشنو ناله شهدا را و لبيک گو...
روزگاري شهر ما ويران نبود ............دين فر وشي اينقدر ارزان نبود
صحبت از موسيقي عر فان بود..............هيچ صوتي بهتر از قران نبود
دختران را بي حجابي ننگ بود............ رنگ چادر بهتر از هر رنگ بود
د ختر حجب حيا غر تي نبود ...................... خانه فرهنگ کنسرتي نبود
مرجعيت مظهر تکريم بود .......................حکم او عالمي را تسليم بود
يک سخن بود و هزاران مشتري............ ان هم از لوث قرائت ها بري
واي که در سالهاي سياه دوهزار................کار فرهنگي شده پخش نوار
مي شناسمت اي مرد !
اي يادگار روزهاي آهن و آتش
گام كه بر مي داري
در ازدحام اين همه
عابر بي درد
زخمهايم شكوفه مي بندد
اين عصا
اين شلوار تا خورده
آبروي ميهن منند
كيست كه نداند
ديروز دريچه هاي آسمان
بر بلنداي خاكريزها گشوده
و كبوتران چشمت
تا كرانه هاي آبي خدا رفتند
از « كرخه تا راين »
پا به پاي تو آمدم
گفتم : چشمهايت ؟
گفتي : « گرفته به بال فرشته ها »
افسوس ، ديگر
اسير كوچه هاي عافيتم
و دستم نمي رسد به آسمان
تا ضريح چشمهايت را
زيارت كنم
مي شناسمت اي مرد !
مثل « مهاجر »
هر روز مي آيي و مي روي
كاش از « ديده بان »
خبر مي داشتي
راستي !
يادت هست آنروز
در آن حجم غليظ درد
صدايي از بي سيم ها
در آسمان پيچيد :
« فرشته بفرستيد »
صداي تو
چقدر پير شده است
كاش يكبار ديگر
دعوت مي شديم
به « عروسي خوبان »
شايد
موج نگاه تو
ما را بگيرد
كجاي اين خاك
آشناي نام تو نيست
كيست كه نداند :
در هياهوي « نام » و « نان »
حرمت عشق را نگه داشتي
كسي مثل تو
دلواپس فردا نيست
فرداي عشق
فرداي زخم
مي شناسمت اي مرد !
تو تفسير خط مقدمي
ميدان هاي مين
ديروز
شاهد عبور عاشقانه تو بود
نگاهت
آيينه حماسي ترين لحظه هاست
و نامت ترانه سرخي است
در آسمان ميهنم
و يادت
در جاي جاي شعرم
جاريست
ديگر نمي سرايم
مگر از بغض هاي شكسته در گلو
از پيشاني بندهاي سرخ و سبز
بگذار بگريمت اي مرد !
من خواب ديده ام
كسي در ازدحام اسطوره اي باستاني
آخرين آيينه هاي آسماني را
به نگارخانه غبار آلود و غريب اين ديار ارمغان مي آورد
و در بنفشه زار چشمهايش
كارواني از
شهيدان عشق
به امامت خورشيد
نماز مي خوانند
تعبير خواب مرا
مردماني مي دانند
كه ديرگاهيست
از ديار كوچيده اند
و اين كتيبه را به يادگار گذاشته اند –
كه
فصل غباروبي آيينه ها
نزديك است
ديگر قرار ندارم اين روزها
دلم هواي سفر كرده است
مي خواهم امشب
سر به كوه بگذارم
و فردا
بر بلنداي قله ها
لحظه هاي آمدنش را
به انتظار بنشينم
انتظـــــــــــــار سهــــــــــــــــــم مـــــــــــــاست
– ســـــــــــهم شيعــــــــــــــــــــــــه –
السلام عليك يا حجـــــــــــــه ابن الحسن
السلام عليك يا صاحب الزمـــــــــــــــــــــــــان !
« شهید حاج محمد ابراهیم همت »
زمان بازرگان به من برچسب چریک فدایی زدند،
زمان بنی صدر هم برچسب منافق!
هر قدمی که در راه خدا و بندگان مستضعف او برداشتیم، برچسب بارانمان کردند.
حالاروزی ده برچسب دشت میکنیم،
اما عزیزان من! دلسرد نباشید.
حاشا که بچه بسیجی میدان را خالی کند.
یادبود شهید
نمی دانم در کجاست؟ جسمش را میگویم چون روحش همیشه با من است. انگار میگوید همراهم باش تو هم میتوانی پرنده باشی اگر بخواهی، ولی چه کنم، روز مرّگی مرا غافل کرده است و دنیا مرا فریفته است،
نمی دانم در کجاست؟
دوستانش آخرین بار قبل از دریاچه ماهی دیده بودنش. حسی به من میگوید در زیر خروارها آب در انتهایی ترین نقطه دریاچه خواب است، در میهمانی ماهیها و گل سنگها مانند مرواریدی در صدف. می دانی که را میگویم؟
حاج یونس را
حالا هرشب جمعه مادرش را میتوانی در بهشت زهرا(س) ملاقات کنی. او که هر شب جمعه با گلاب دیدگانش مزار تنها فرزندش را می شوید.
سنگ مزارش از بی مزاری اش میگوید...........

بعونک یا لطیف
امتحان پرواز
با اینکه امروز پنج شنبه نیست، باز هم آمده ام پیشت، دست خودم که نیست.
یک چیزی مرا میکشد اینجا. یک چیزی مثل سیب. یک چیزی مثل باران.
یک چیزی مثل چشمهایت...
یادش بخیر شب های بارانی!
وقتی از مدرسه بر می گشتیم و « شب نامه » پخش میکردیم، همه چیز بین دستهایمان تقسیم میشد؛
و هر چه بود، در سایه های کشیده مان خلاصه می شد؛
هِی...شعار هایت « آبی » بود
آزادی را که روی دیوار می نوشتی، جان می گرفت و پر میزد تویِ آسمان.
اوج می گرفت تا دل خدا،
جنگ که شروع شد، شناسنامه ات را یک « آفتاب » بزرگ تر کردی تا بروی.
من ماندم سر کلاس، پای تعریفِ «شعر» و تو رفتی پای تعریفِ «عشق»
من «شیشه» و تو «پرستو». هر وقت از آن سمت بر می گشتی، چیز تازه ای روی شانه های خاکی ات روئیده بود؛ وبا این همه ، من ماندم.
دفعۀ آخر، با همان لهجه ی بارانی ات، صدایم زدی و گفتی:
«بیا برویم .آنجا پرچین عشق، کوتاه است. دست آدم راحت به خدا میرسد.»
من هم کتابم را بالا بردم و گفتم : «فردا امتحان دارم.»
خندیدی، اما نه مثل همیشه.
پیشانی بندت را قرص گره زدی،و رفتی توی غروب.
بعدها ، وقتی دیدم سر کوچه را حجله زده اند،
تازه فهمیدم که تو هم امتحان داشتی و نگفتی.


